رفیق تنها

Rafighe Tanha

رفیق تنها

Rafighe Tanha

رفیق تنها

مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا بخـوانی یـا نــــه
مــن بـرای دل خستــه ام می نـویسـم
میخـــواهی بخـــوان
میخـــواهـی نخـــوان
فـــقــــــط خـواهـش میکنـم
اگــــر خـوانـدی
عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن
مــن این ها را بـرای " تـــو " نوشته ام

پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


به من بی اعتنایی یانه شعرم رانمیخوانی
حبیبم نیستی دیگر طبابت هم نمیدانی؟!
‌‌
بشر باحسرت جَنت خودش را پیرتر کرده
بهشتی ساختم باتو،بهشتِ من نمی مانی؟

همیشه صید از صیاد میترسید نه  نه  نه!
توصیادی که ازصیدی چنان من هم گریزانی

فقط چون لیلی وشیرین دلیل ماندگاری نیست
تو با این مسلکِ هیتلر نداری هیچ پایانی

من از امروز دیدم هردو چشمم کور میباشد
درست آن روزهایی که عزیز مصرو کنعانی

تو هرزلفَت دلیل محکمی بَراصلِ توحید است
نگویم کفر اما خُب..... تو الرحمانِ قرآنی

همین اشعارِناشی رابخوان سعدی خطابم کن
که سعدی هم شَوم روزی توعنوانِ گلستانی
‌ #میثم_بشیری

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۹
عیسی علوانی

خـــوب بــاش...!

امـّا بـه انـدازه ی تـوانـت ، مـنّّـتـش را هـم روی کـسی نـگـذار! خـوب بـودن یـا نـبـودن، انـتخاب

تـوسـت . می تـوانی بـاشی، یـا نـباشی ، امـّا

اگـر انٰتخابـت خـوب بـودن اسـت ، در انـتخابـت بـمان ، و ادامه بـده.... امـّا منـتظـر نبـاش بـرایـت کـف بـزنـنـد . انتظـارِ تـلافـی هـم نـداشته بـاش ! خیـلی هـا بـا خـوبی ات غـریـبی می کـننـد، چـون بلـد نـیستـنـد جـوابِ خـوبـی را بـدهنـد! یـاد نـگرفـته انـد ، می تـرسـنـد !خیـلی هـا هـم نـه ! بـلـدنـد چـکار کننـد کـه تـو خـوب تـر شـوی....! امّـا تـو فـقط تـا جـایـی کـه تـوانش را داری ، در راهـت بـمان .

تـقـلّا نـکن بـیشـتر از خـودت بـاشـی . اگـر خوب بـودنـت را بـا تـقـلّا حـفـظ کـنـی، زود خـسـتـه می شـوی ...

می رنجـی....

تـوقـعِ بـرگـشت داری....

همه اش دلـت می خواهد؛ جـوابِِ دوسـت

داشـتـنـت...

خـواستـنـت...

مـهـرت....

لـبـخــنـدت....

آغــوشــت....

تـلـفـنـت....

چـیـزی بـاشـد؛  درسـت انـدازه ی مهـربـانی ات....

امـّا مهربـانـی که انـدازه نـدارد ؟! چـیـزِ بـی انـدازه را هـم کـه، نـمی شـود پـیـمانـه زد.....

شُـمـرد....

حـسـاب کـرد....

حـالا بـنـشیـن بـا خـودت فـکر کـن ، فـکـر کـن ؛ و بـبـیـن مـی تـوانـی خـوب بـاشی ؟ و در خـوب بـودنـت بـى انـتظـار بـمـانـى …؟!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۵
عیسی علوانی

بانوی من آرامشت را دوست دارم

زیبایی و آرایشت را دوست دارم


در چشم تو یک لشکری آماده باش است

جنگیدن با ارتشت را دوست دارم


یک دنده ای و غدی و حاضر جوابی

اما زبان سرکشت را دوست دارم


میخواهمت،خندیدی و گفتی: چرا من؟

هم پاسخ و هم پرسشت را دوست دارم


گفتی: که دیدار من و تو اشتباه است

این اشتباه فاحشت را دوست دارم


وقت غزل خواندن بیا شوری به پا کن

لحن صدا در خوانشت را دوست دارم


یادش بخیر، روزی به من گفتی:عزیزم

در عاشقی من کوششت را دوست دارم

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۴
عیسی علوانی

‍ وابسته شدم من به کسی ، کاش بیاید که بماند

انگار ندارد به دلم میل ، بخواهد که بماند


با آمدنش در دل من خانه بنا کرد ، ولی رفت

صد تیشه به دیـواردلم زد که بماند


یک روز خدا خواست نشیند به دلم عشق

روز دگــــــــــری نفــرت بی حد، که بماند


آمــد گــره ای زد به دلـــم کـــاش نـمی زد

ای کاش گره بر دل من بسته بماند 


رفت از برِ من دلبر و دل باز به من گفت

شاید که پشیمان شـــــده شاید که بماند

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۳
عیسی علوانی

10 روش برای خشنود ساختن خودتان 


❣1- دست از انجام کارهایی که تمایلی به انجامشان ندارید بردارید

❣2- رک و صریح حرف بزنید

❣3- تلاش برای راضی نگه داشتن همه را متوقف کنید

❣4- منظور واقعی خود را بیان کنید

❣5- به غرایز خود اعتماد کنید

❣6- هرگز خودتان را تحقیر نکنید

❣7- الهامات خود را دنبال کنید

❣8- از نه گفتن بیم نداشته باشید

❣9- از بله گفتن بیم نداشته باشید

❣10- با خودتان مهربان باشید

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۳
عیسی علوانی

خسته ام،لعنت به این اقرار،آری خسته ام

از تمام سالهای بی قراری خسته ام


خسته از تنهایی در عکس دسته جمعی ام

از تمام عکس های یادگاری خسته ام


وسعت تنهایی ام را کوه می داند فقط

از دوام و وسعت این زخم کاری خسته ام


گفته بودی صبر باید کرد،فردا مال ماست

از غم فردا و صبری که تو داری خسته ام


بی تو عمری زندگی من را به استهزا گرفت

نیستی..من می روم تا مرگ...آری، خسته ام

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۷
عیسی علوانی

هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن !
هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن!
برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند
زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن !
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن !
عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته ست؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن!
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب!
اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن !
رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را !
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۶
عیسی علوانی

لحظه ای گفتم بمان اما زمان بی رحم بود
فال حافظ، چای وقهوه، استکان بی رحم بود

"ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"
کاروان رفت و همیشه ساربان بی رحم بود

عصر یک پاییز برگی شد جدا از شاخه اش
می برد آن برگ را آبی روان بی رحم بود

با زمان درگیرم و این اتفاقی خوب نیست
هر زمانی فکر می کردم به آن...بی رحم بود

باید از ساعت بخواهم اندکی فرصت دهد
لحظه ای گفتم بمان اما زمان بی رحم بود

زیر باران در خیابان ناگهان دیدم تو را
دست در دستش گرفتی... او همان بی رحم بود

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۴
عیسی علوانی

یک جرعه آرامش
عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست...

نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است...

آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند...

و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...

پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست...

این یکی هم حل می شود ...

میگذرد و تمام میشود...

غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!

 همه مشکلات، همان عروسک پنج سالگی است...شک نکن!

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۲
عیسی علوانی

لیلی :
بیا مجنون که لیلی مرغ عشقت مانده بی جفت  
تپش کو بی تو مجنون ، قلبم اندر سینه ام خفت
مجنون :
نرفتم لیلی ام ، هستم در این غمخانه ی تو
شدم مجنون به عشقت  تا ابد دیوانه ی تو
لیلی :
اگر مجنون شدی بر لیلی ات ، دردانه ات کو
شدی غمخوار لیلی ، تکیه گاهش شانه ات کو
مجنون :
شکستم من به هجرانت نگو از تکیه گاهی
ز مجنونت فقط مانده نگارا سوز و آهی
لیلی :
اگر بر سینه شلاقت زند  اندوه لیلی
چرا پس نیست بر جانت نه طوفانی نه سیلی
مجنون :
به طوفان غمت گمگشته در صد کوه و دشتم
به سیل عشق تو ، ویران شدم ، نابود گشتم
لیلی :
چرا مجنون نمی نوشی می از میخانه ی من
اگر مستی به جامم ، کو دری پیراهن از تن
مجنون :
منم مدهوش جامت ، صد دریدم جامه بهرت
شوی ساقی ی من ، حتی بنوشم جام زهرت
لیلی :
چرا مجنون به عشقم در سکوتی ، نیست دادت
به کویم نیست فریادت ، برفتم من ز یادت
مجنون :
کجا رفتی ز یادم ، زخمی ام از صد کمانت
 بپرس از کوچه ات ، سنگم زنند این مردمانت
لیلی:
بیا مجنون ز دلتنگی دلا جان در عذاب است
ز هجرانت چو شمعی لیلی ات هر شب مذاب است
مجنون :
بگرد شمعت ای لیلی ی من ، پروانه هستم
به شمعت بال و پر سوزم به شب دیوانه مستم

تو هم داود همراز عاشقی گر همچو مجنون
تحمل بایدت ، چون میشود ، آخر دلت خون 


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۱
عیسی علوانی